تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

به جرم دوست داشتن حکم تنهاییم صادر شد...

سلام دوستای گلم

یه چند تا عکس قشنک گذاشتم واستون

امیدوارم خوشتون بیاد...

 

نظر یادتون نره...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:54 توسط سارا |


عشق اگر وجود داشته باشد اولویت اول زندگی

آدم می شود

پس... نگو عاشقمی!

وقتی به فکر همه هستی

جز من!!!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:48 توسط سارا |


دلبرم اندر خیال خود نمایی می کند

در فراقش این دل من بینوایی می کند

او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من

کار دل را بین !!که بهرش بیقراری می کند./

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:47 توسط سارا |


من آمده ام که با تو راهی بشوم

آنی که تو از دلم بخواهی بشوم

دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!

می خواهم از این به بعد ماهی بشوم...

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:47 توسط سارا |


بیهوده در اضطراب ماندیم همه!

در تاب و تب و عذاب ماندیم همه!!

این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد!!!

عشق آمدو رفت و خواب ماندیم همه!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:42 توسط سارا |


در اوج یقین اگر چه تردیدی هست...

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست !!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:39 توسط سارا |


تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت

می توان گفت که من چلچله ی لال توام

مثل یک پو پک سرما زده در بارش برف

سخت محتاج به گرمای پرو بال توام

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 8:1 توسط سارا |


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

.وسعت تنهائيم را حس نکرد

.در ميان خنده هاي تلخ من

.گريه پنهانيم را حس نکرد

.در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد

.آن که با آغاز من مانوس بود

. لحظه پايانيم را حس نکرد...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:34 توسط سارا |


سخت است هنگام وداع ....


آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...


پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد!!!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:31 توسط سارا |


ــ همواره به یاد داشته باش،موفقیت یک نقطه نیست بلکه جریانی است پیوسته

ــ عشق ان نیست که دو نفر به هم نگاه کنند عشق ان است که هر دو به یک سو بنگرند

ــ فقط کسی طعم دلتنگی را میفهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد

ــ موفق کسی است که با اجرهایی که به سمتش پرتاب میشود بنایی محکم بسازد

ــ اگر به دنبال دوست بی عیب بگردیم هیچ وقت دوستی نخواهیم داشت

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:27 توسط سارا |


روزگاريست كه من در پي عشق

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده

من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم

من به خاموشي يك مشت صدا كه تو را به سوي خود مي خواند

من به خاموشي صد وعده ي پوچ

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:22 توسط سارا |


نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند :                                                                              

هر چه بيشتر اوج بگيري ، کوچکتر خواهي شد

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:22 توسط سارا |


نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس


گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم


گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي

 
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري

 
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد


گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي


گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز


گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده


گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون


گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش


گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره


گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل

 
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا


گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي


گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي


گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره


گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟


گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي


گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي


گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان


گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري


گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها


گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:18 توسط سارا |