اینم یه
عکس با حالاز نانسی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:17 توسط سارا |
سلام ٬ ازتون ممنونم که نظر میدین
در ضمن اینم بگم که اگه میخواین مطالب دی ماه رو کامل ببینین به ارشیو دی ماه برین
مرسسسسسسسسسی![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:11 توسط سارا |
اگه یه روز دیدی وقتی داری با یه غریبه حرف میزنی ترکت می کنه...
بدون عاشقته!!!
اگه یه روز که داری ترکش میکنی برات فقط سکوت میکنه...
بدون دیوونته!!!
اگه یه روز دیدی از نبودنت شکسته...
بدون براش همه چی بودی!!!
اگه یه روز دیدی از بی تو بودن نالید...
بدون که بی تو میمیره!!!![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 6:51 توسط سارا |
خانه ام وقتی که میایی تمامش مال تو...![]()
![]()
هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو...![]()
![]()
صد دو بیتی ـ صد غزل دارم ـ هزاران حرف عشق
شعرهای خوب نیمایی تمامش مال تو...![]()
![]()
ضرب و اهنگ غزلهایم صدای پای توست
این صدای پای رویایی تمامش مال من...![]()
![]()
عشق من عشق زمینی نیست باور کن عزیز
عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو...![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 6:42 توسط سارا |

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 6:14 توسط سارا |
گفتم: به دام اسیرم٬ گفتا:که دانه با من!
گفتم: که آشیان کو؟ گفت:آشیانه با من!
گفتم:که بی بهارم٬شوق ترانه ام نیست.
گفتا :بیا به گلشن شور ترانه با من!
گفتم: بهانه ام نیست تا پر زنم به سویت.
گفتا: تو بال بگشا راه بهانه با من!
گفتم: به فصل پیری در من گلی نروید.
گفتا: که من جوانم فکر جوانه با من!
گفتم:که خان و مانم در کار عاشقی سوخت.
گفتا: به کار خود باش تدبیر خانه با من!
گفتم:به جرم شادی جور زمان مرا کشت.
گفتا:تو شادمان باش جور زمانه با من!
گفتم:ز عشق بازی در کس نشان ندیدم.
زد بوسه بر لبانم گفتا: نشانه با من!
گفتم:دلم چو مرغی است کز آشیانه دور است.
دستی به زلف خود زد٬ گفت:آشیانه با من!
گفتم:زمهربانان روزی گریزم آخر.
گفتا:که مهربان باش٬اشک شبانه با من!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 6:11 توسط سارا |

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 6:9 توسط سارا |
خیلی سخته که بغضی داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...
خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...
خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای.
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره...
خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی
اما اون بگه دیگه نمی خوامت..![]()
.
مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:28 توسط سارا |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:46 توسط سارا |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:26 توسط سارا |
شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم...
بی غمی درد بزرگیست که دور از ما باد
شاد بودن هنر است گر به شادی تو شاد گردد دلهای دگر ...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:55 توسط سارا |
به من گفت:انقدردوست دارم که اگر بگویی بمیر میمیرم باورم نشد!!!
فقط یه امتحان ساده! به او گفتم بمیر!!!
سالهاست که در تنهایی پژمردم
ای کاش امتحانش نمیکردم...!!!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:54 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:19 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:16 توسط سارا |
گفتمش:دل می خری ؟ پرسید:چند؟
گفتمش:دل مال تو تنها بخند...
خنده کردو دل ز دستانم ربود!
تا به خود باز آمدم او رفته بود...
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود...!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:1 توسط سارا |
بد ترین درد این نیست!! که عشقت بمیره...
بد ترین درداین نیست!! که به اونی که دوست داری نرسی...
بدترین درداین نیست!! که عشقت بهت نارو بزنه...
بدترین درد اینم نیست!! که عاشق یکی باشی و اون ندونه...
بدترین درداینه که: یکی بمیره اونوقت بفهمی که دوست داشته.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:0 توسط سارا |
می دونی...
چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشمهاتو میبندی؟
وقتی می خوای گریه کنی چشمها تو میبندی؟
وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشمهاتو میبندی؟
چون...
قشنگ ترین چیزا تو این دنیا دیدنی نیستن ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 4:56 توسط سارا |

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 5:24 توسط سارا |

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:51 توسط سارا |
آمها براي هم مثل كتاب مي مونن...وقتي به انتهاش مي رسن مي رن سراغ يكي ديگه سعي كنيم جلوي ديگران تند تند ورق نخوريم...
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:36 توسط سارا |
به خداسوگند عشق معامله ي بدي است كه درآن زندگيت را به قيمت هيچ مي بخشي وآخر سر هم چيزي به نام اعتماد را از تو مي گيرند تا شايد خلاصت كنند اما دريغ از جرعه اي رهايي.... ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:28 توسط سارا |