
عاشقي جرم قشنگي است در انكارش مكوش
سلام
اميدوارم هميشه خوب باشيد
منتظر نظراتون هستم
دوستتتتتتتتتتتتتتتتون دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:42 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:37 توسط سارا |
رفتم به سلام رود سر تا پا مست
رودم به هزار قصه مي برد ز دست
چون قصه ي درد خويش با او گفتم
سري ميزد به سنگ و باز ميگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:33 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:30 توسط سارا |
گفتي شتاب رفتنم براي توست
آهسته برو
زيرا كه دلم زير پاي توست
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:28 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:26 توسط سارا |
صد بار به سنگ كينه بستند مرا از خويش غريبانه گسستن مرا
آئينه شدم باز شكستند مرا
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13 توسط سارا |
گفتمش بي تو چه بايد كردن؟
عكس رخساره ي ماهش را داد
به همه يادگار دادو به من
انتظار سر راهش را داد
گفتمش ياد شباهنگامم كو؟؟
تاري از زلف سياهش را داد
وقت رفتن همه را مي بو سيد
به من از دور نگاهش را داد

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:7 توسط سارا |
درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من داشتم آرام
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:2 توسط سارا |
مي روي تا در پي ات شورو شري ماند به جا عاشقي ديوانه با چشم تري ماند به جا كاش سرتا پا تو بودي آتش و من خرمني تا زتو دودو زمن خاكستري ماند به جا از من سرگشته هرگز شرح عشقم را مپرس اين چه حاصل قصه ي رنج آوري ماند به جا اينقدر هم بي نشانه در گلستان نيستم در قفس شايد زمن مشت پري ماند به جا دردلم بعد از تو اي عشق آفرين همزبان آتشي-شوري-فغاني-محشري ماند به جا تا تو باز آيي به جاي پيكر رنجور من خانه اي خاموش و خالي بستري ماند به جا بازگردي آن زمان كز اين همه آشفتگي جاي من تنها پريشان دفتري ماند به جا
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:59 توسط سارا |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:58 توسط سارا |
تو را با اشک و خون از سینه بیرون راندم اخرهم که در جام قلب دیگری ریزی شراب ارزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرارا مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی که من آن خود رو گیاه دشت صحراهای اندوهم که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارند مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر اشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن مرا بشکن کنون از من به جا مشت
آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند
روزی بنای عشق و امیدت شود
شود امید جاویدت!!
تو را راندم ولی هرگز مگو با من
که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تورا راندم ولی آندم گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد!
کهکشان می مرد!
درون سینه ام دل ناله میریزد
باز کن از
پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزمبه او با اشک و خون گویم :
مرو من بی تو می میرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه ی عریان
پاییزم...+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:18 توسط سارا |
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست ..
..بخند...
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست
... بخند
راستي !
آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست ، که درجاست
بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ...
بخند....
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:11 توسط سارا |