از این به بعد عکس هارو براتون اینجا میذارم امیدوارم خوشتون بیاد حتما کلیک کنید در ضمن نظر فراموش نشه هااا 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:23 توسط سارا |
سايه ي غم ناگهان بر دل نشست لطف كن امشب مرا غمخوار باش سلام بچه ها اميدوارم خوب باشيد و از آپم خوشتون بياد منتظر نظرهاتون هستم دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستون دارم





+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:10 توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:5 توسط سارا |
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه شبي هم پاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با نازو آنوقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيز است تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سر نوشتي است ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آبي و نمناك باران
نميدانم شنيدي برنگشتي؟ ويا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چه ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مثل باران فضاي خاطرم را شستشو داد
وتو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدن درد عجيبي است
ويادم هست تو يكبار اين را ز يك پروانه پرسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدي و رفتي
دلم گلدان شب بوهاي روياست پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ و وفادار كنار خانه روئيدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بيقراري حضور روشني را از تو ميخواست
تو يك آن امدي اين روشني را به روي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشستي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود
ومن ميدانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گلها خدا ميداند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گلها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتدادكوچه ي عشق مرا تا آسمانها با خودش برد
وتو در اخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را نميداني كه آن شب من چه كردم
خوشا بر حال ان چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي اسمان ديده ابريست پراز تنهايي غمناك هجرت
تو تا بيرا هه هاي بيقراري دل من را كشانيدي و رفتي
كنار ديدگانت چشمه اي بود ومن در پاي چشمه تشنه ماندي
تو بي آنكه بپرسي اين عطش چيست زآب چشمه نوشيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي - شكستي-خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:2 توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:0 توسط سارا |
با يك دل غمگين به جهان شادي نيست تا يك ده ويران
تا در همه ي جهان يكي زندان است
در هيچ كجاي عالم آزادي نيست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:58 توسط سارا |
مارا دليست كه بي تو بودن را نمي تواند...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:58 توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:57 توسط سارا |
نيمه شب صورت دل رو به خدا خواهم كرد از خدا خواهش ديدار تورا خواهم كرد تا كه جان دارم و از سينه نفس مي آيد به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:53 توسط سارا |
افسانه ي زندگي چيزي جز اين نبود يا مرگ آرزو يا آرزوي مرگ
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:52 توسط سارا |
چقدر سخته... آدم منتظر كسي باشه كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:51 توسط سارا |
بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان كلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي ناشناس كس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:51 توسط سارا |
عشق جاده اي است طولاني با هزاران پيچ وخم زيبا غم انگيز اما پر هيجان اما امروز تعجب من در اين است كه چگونه با زيباترين احساس جهان بر خورد ميكنيم ازآن ميگريزيم وهمه ي فكرو ذهنمان وصال است... و غافليم كه وصل مرگ عشق است... خودمان را به اب و آتش مي زنيم تا به وصال برسيم وغافليم از اينكه لذتي كه در هجر است قابل قياس با وصل نخواهد بود چرا كه در هجر شوق ديدار است و در وصل ترس از جدايي..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:49 توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:48 توسط سارا |
خدایا این می از پیمانه ی کیست؟ مرا این پرتو از کاشانه ی کیست؟ هزاران جان به پایت می فشانم گرم گویی که او جانانه ی کیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:41 توسط سارا |
يادمه لحظه ي اخر تو نگات غربت و خوندم

چرا رفتي؟...
چرا موندم؟...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:39 توسط سارا |
به همه لبخند بزن!!
اما با يك نفر بخند!!
همه رو دوست داشته باشه!! اما به يك نفر عشق بورز!! تو قلب همه باش !!اما قلبت مال يكي باشه !!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:35 توسط سارا |
تمام حجم خيالم از تو لبريز است خيالم كوچك نيست تو بزرگي...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:56 توسط سارا |