+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 4:33 توسط سارا |
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:47 توسط سارا |
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده ، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد ، چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:46 توسط سارا |
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:44 توسط سارا |
وقتي نگاهت را برايم ننگ كردي پروانه شمع دلم را منگ كردي وقتي نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا مي كني ،نه! جنگ كردي روزي كه باور هاي خيسم را شكستي ديگر چرا پاي دلم را لنگ كردي؟ اينجاخدايان مرا آتش كشيدند آن لحظه اي كه قلب خود را سنگ كردي ديدي غزلهايم تمامي رنگ مي باخت اين آخرين شعر مرا كمرنگ كردي

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:44 توسط سارا |
بخند يه روز مي ياد تو هم موقع گريت برسه
بخند که زهر نيش تو به استخونم برسه
اگه خدا خداست يه روز به زمين گرمت مي زنه
اين همه خنده کردنات دليل نفرين منه
نه اينکه دوست نداره از اولم دوستت نداشت
خيلي زيادي واسه اون لياقت تورو نداشت
نفرين نکن ميسوزه که مي خنده به اشکاي تو
ارزششو نداره که گوش بده به حرفاي تو
تو نمي دوني که چقدر سوختم و ساختم واسه اون
زخم زبونها که نزد سنگ سياه دل اون
اخه نمي دوني چقدر بيدار نشستم شب و روز
مي گفت عزيزترين شم حالا مي گه برو بسوز
کاش که لياقت تو رو داشت کاش که مي دونست قدر تو
چرا صدات در نمي ياد خيلي زياد صير تو
کاش مي فهميد دل تو واسش ميشه سنگ صبور
اون همه دوست دارماش شده اسير يه غرور

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:41 توسط سارا |
آرزوی من اینست این است در سپیده ای شفاف، در دلت شوم مهمان، یک سپیده بی انصاف !
آرزوی من اینست که تـــــو مال مــــن باشی، غیر ممکن ممکن، تـــــــــو محال مـــــن باشی
آرزوی من اینست بیـن ایـــن همه انــسان، نـیـت تـــــــــو مـــــن باشم، تــوی فال بـا فنجــــان
آرزوی من اینست عـــشق تـــــو کمم بــــاشد، اســم تـــــو فـقط زخمی، روی مـرحمــم بـــاشـد
آرزوی من اینست تـــــو غـزال مـــن بـــاشی، تــک ستـاره ی روشن، در خیــال مــــن بــاشی 
آرزوی من اینست از سفـــر نگوئــی تــــو، تــــــو هــم آرزویـــی کــن، اوج آرزویـــی تـــــــو 
آرزوی من اینست آرزو کنـــی مـــــــن را، معنیـــش کنی با عـــشق، شــعر سبــــز مــاندن را 
آرزوی من اینست مـثـل سیـــم یـــک گیتار، زیـر دسـت تــــــو بـــاشـم، لحظه ی خـوش دیـــدار
آرزوی من اینست مـثـل لیـــلی و مجنــون، پیــروی کنیـــم از عــشق، ایـــن جنـون بــی قــانون
آرزوی من اینست زیر سقـف ایــن دنیـــا، مــــــن برای تــــو بــاشم، تــــــو برای مــــن تنهــــا
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:41 توسط سارا |
دوباره قصهً شیرین و فرهاد
ولی شیرین به جمع کوه پیوست
گرفته تیشه و دستان فرهاد
ولی فرهاد میل کندنش هست
گمانم تلخی از فرهاد بوده

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:40 توسط سارا |
تا بینهایت پرسه خواهی زد در افکارم
کاری بکن یکدم به حال خویش مگذارم
کاری بکن شاید که کارستان من باشد
تا چشمهایم را به غمهای تو بسپارم
سهم کسی دیگر نخواهد شد نگاه من
وقتی که در سر شوق دیدار تو را دارم
تو میرسی سر زنده از راهی به این دوری
من هم به قد آسمان از خنده سرشارم
شکل اقاقیهای باران خورده زیبا
پاکیزکی بخشیده احساست به افکارم
این روزها بی تو کسالت آورند و من
بازیچه ای در دستهای سرد تکرارم
از تو گذشتن کار یک ناباور است اما
تا بی نهایت پرسه خواهی زد در افکارم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:40 توسط سارا |
ای عشق فصل آخــــــر عشقت همیشه مانده
فرهـــــــــــاد تو نگاهش بر زنگِ تیشه مانده
من بیستون شکستم ، دیگر شکستنی نیست؟
تقـــــــــــدیم تو ، برایم یک قلب شیشه مانده

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:40 توسط سارا |
عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟
ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن
از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت
"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت
آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است
باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت
اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت
غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:39 توسط سارا |
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند: اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:38 توسط سارا |
حسی بالاتر از دلتنگی ...
حسی تلخ تر از دلتنگیست
وقتی صدایش به من میگوید :
" دوستت دارم "
و نگاهش خیره در چشمان دیگریست !
حسی تلخ تر از دلتنگیسیت
وقتی می گوید
تمام لحظه هایش را به یاد من خط میزند
ولی شبهایش را با دیگری مشق میکند !
حسی تلخ تر از دلتنگیسیت
وقتی تمام ثانیه هایم نیز عاشق یاد او هستند
ولی او ...
حتی به گریه هایم شک میکند !!
می دانم همین روزها برایش تمام میشوم...
شاید اگر بغضم میشکست دلتنگی انقدر تلخ نبود
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:38 توسط سارا |
گر می دانی در این جهان كسی هست كه با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می كند... و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد، مهم نیست كه او مال تو باشد... مهم اینست كه فقط باشد؛ زندگی كند، لذت ببرد و نفس بكشد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:38 توسط سارا |
عمر پايان رسيد يارم از در نيامد
مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد
انكه بايد اين قفس را بشكند هرگز نيامد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:37 توسط سارا |
تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:37 توسط سارا |
ای نگاهت نخی از مخل و از ابریشم
مدتی هست که هر شب،به تو می اندیشم
شبحی چند شب است ،آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده،چنان ساده که از ساده گی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
یک نفر سبز،چنان سبز که از سرسبزی اش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی یکرنگ ترازآینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه، هر شبه تصویر تو نیست
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه ،این قد یکی ست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:36 توسط سارا |
ای نگاهت نخی از مخل و از ابریشم
مدتی هست که هر شب،به تو می اندیشم
شبحی چند شب است ،آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده،چنان ساده که از ساده گی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
یک نفر سبز،چنان سبز که از سرسبزی اش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی یکرنگ ترازآینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه، هر شبه تصویر تو نیست
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه ،این قد یکی ست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 6:34 توسط سارا |